تبليغاتX
چشمهایت

چشمهایت

من و تو

چشمهایت 37

- باید جاشو با یکی عوض کنه ؛ بره نزدیکتر ؛ بره عقبا پیشٍ زحٌل .. چهل سال با هم باشن .. یه  عٌمریه .. فلورینتینو با طعمٍ گرمٍ عشقٍ زحٌل خو نکرده که  ؛ دلش  مثلٍ ساعت بیگ بن لندن زده تا بحال ؟ رقصیده با زحٌل ؟ دستاشو تو دستش گرفته ؟ تو چشاش غرق شده ؟ با هم بلال خوردن ؟ عکساشو بوسیده ؟ اسمشو  چند بار رو ی چند تا کاغذ بی خط نوشته ؟  .. نیا اینور فلورینتینو ! زوده هنوز .. ترسو نباش ؛ عشقو یاد بگیر ؛  عاشق باشی یه نقطه میشی  اینور مثلٍ من اگر بشی ..

- جونی اگه داشتم نازی می دادم باز  ؛ یه بار فقط  اون چشمای قشنگو  از پٌشت بگیرم  .. اگه بخندی ..  صداتو بشنوم ؛ همه بشنون ؛ عاشق بشن ، عاشقٍ تو  ؛ عاشق اون هٌرمی که تو صداته ؛ تو خنده هاته قلبشون شروع کنه به زدن .. تاپ تاپ تاپ ؛ یاد بگیرن عشقو  ؛ حالشو ببَرن .. بمیرن ؛ زنده شن ؛ عشقو  بفهمن ..

- نقطه شدن سخت نیست نازی ؛ یه دل می خواد فقط که نترسه ! بیآد یواش یواش  یه بار اون چشمای  قشنگو از پشت بگیره .. اگه بخندی ..

- فقط یه بار خیلی کمه ..  خیلی ..   یه عمر با تو بودن خوبه نازی  ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:23  توسط ف.م 

چشمهایت 36

- اون دنیا اگه قشنگه  چون تو قشنگی  نازی ؛ تو ئی که  قشنگی ؛  بودی قشنگ قشنگ تر شدی  ؛ می دونی خودت اینو .. همه میگن ؛  زمان دوستت داره نازی ، تازه ای مثل تنٍ طٌرد اون عکسٍ قشنگت  ، پٌری از زندگی ، پٌر از عشقی با همه ی نقطه هاش ..

- نازی ما اینجا  یه تصویر  دیگه نیستیم  نه  مثلٍ اونور که تو صف بودیم ! یه  " ها "  یه بخارٍ رو شیشه  هم نیستیم ! اینجا  یه نقطه ایم  همه  ؛ نه همه مون  .. بعضیا یه آه اند فقط ، یه افسوسن ، یه " عین " بی نقطه ن !

- عشق سه  حرف داره پنج تا نقطه ..  عاشقا نقطه ن ، بقیه " فقط یه " عین ٍخالین " !

- من این نقطه رو از تو دارم نازی ، نَفَسَم توئی .. بی تو من هم  " عینٍ خالیم " ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:22  توسط ف.م 

چشمهایت 35

- پنج و نیم بود تو خیابون ویلا م ، دیگه میدونستم چی میخوام  بگم ... حالا کجام ؟   گاراژ تی بی تی !  تو فیشرآباد ؛ یادت هست نازی ؟ اون وقتا شمال با تی بی تی می رفتیم ، با میهن تور ؛  عدل ! تی بی تی کلاس داشت !   پپسی هم می دادن..   رو دسته ی صندلی زیر سیگاری  ام  بود .. کنار پنجره ، بارون که می اومد .. رانندهه ؛  کمکش  ؛ مسافرا ..  چه حالٍ خوبی بود  ؛  یه لحظه از اون چهل سال نازی ! حالا  ساعت دیگه شیشه  یعنی داشت شیش میشد .. دوازده ساعت رفتم عقب .. نیم ساعت اومدم جلو ، چند تا چرخ  دیگه شیش بود  ؛  آخرای خرداد ..

- یه ساعت هست تو لندن اسمش بیگ بنه نه !؟ همونجور دلم دانگ و دونگ می کرد هر وقت می خواستم بهت زنگ بزنم دلم اینجوری میشد انگار تو لندنم تو ی همون برج  ؛  انگار همون برجه ام ! یا  اون ساعتم ، با همه ی  دَنگ و دونگاش که می خواد بگه تو دلش چی می گذره   !   ولی شیش  تا   زنگ زد با همه گٌندگی اش! با اون اسم و رسمی  که داره  ؛شیش تا فقط !  دلم شصتا بیشتر ، واسه تو ؛ واسه صدات .. باز یازده ساعت می رم عقب ، نیم ساعت می آم جلو ، دیگه بیداری ؛  پاشدی ! از تو یخچال یه چیزی می خوای ! شیر هست ؛  میوه ؛ چمیدونم همه چی ؛ شایدم چائی می خوای ؛ قهوه ای چیزی ، ولی گفتی دیگه این موقع   بیداری ،  می ترسم بهت زنگ بزنم نازی..

-  یخچال و ول کردی ..  این کیه دیگه ؟! یه شماره ی  غریبه  آشنا ! شعره گوگوشه نه !؟ از اونور دنیا یه آدمٍ پررو .. از رو ام نمیره اَه ! خیلی پٌر روه ! سه تا زنگ خورد ؛ قطع شد قطع کردی .. دلت آروم شد ؛  دلم آتیش گرفت ! یادم  نمیره  بهت چی می خواستم بگم ، فقط بعدش مٌردم  و نشد ! .. اومدم اینجا .. حالا اینجام تو که میدونی .. این یه لحظه از اون چهل ساله ، هی برام تکرار میشه نازی ..

- پنج و نیم بود تو خیابون ویلام ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:22  توسط ف.م 

چشمهایت 34

- می ترسم نازی .. می ترسم تو ی  گیر و دارٍ این لحظه ها وقت  آخر کم بی آد و  این تکرار ها  همون مرگی باشه که میگن  ..  بعدٍش دیگه   یه  سیاهی مثل قیر یه خاموشی مثل مرگ یه سکوتٍ  مطلق  و بگَن خلاص !  چهل سال از هر لحظه ی عمرم  یه راز بود  نازی توی سینه ام  ؛ یه سکوت ؛ یه سئوال ؛  یه هوار .. حالا جائی به منبر رفتم که سوتٍ پایان رو  کشیدن و وقت  میگن تمومه !

- نازی می ترسم توی لا به لای چرخشٍ این یادها و خاطره ها طوری لٍه بشَم که  همه چی از ذهنم بره ؛ دلم پاک شه مثل کفٍ دست کبوتر ! اونوقت یادم بره  اون روزهائی رو که با هم خندیدیم ؛  رقصیدیم حرف زدیم   ..   و تو بهم گفتی شات آپ !

- میگن نازی ولی این اولٍ کاره ! میگن جهنم بی انتهاست ؛ میگن اول مثلٍ یه ماشین لباسشوئی اونقدر آدمو می چرخونن که هیچی یادش نمونه و بشه یه ورق کاغذٍ سفیدٍ بی خط ..

- قصه ی اینجا رو  اما من تا آخر  برات می گم نازی هر چی که بشه ! می چرخم  با هاشون تا هر وقت تا هرجا که بچرخن .. نازی  یه کاغذ بی خط هم بشم باز اسمٍ قشنگت از دلم نمی ره   ..   نام تو رو  من  هزار  بار رو  هزار کاغذ بی خط   نوشتم ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:21  توسط ف.م 

چشمهایت 33

- نقطه ای شدم در پایان یک عبارت  از یه جمله ی بی فعل ، غَرقه در توده ای از ابر  ؛ در دودی به رنگی غریب .. نازی میگن اینجا آخرٍ کارمونه ! حبس شدم توی یه قوطی ی کنسرو  ، در حجمٍ یه نقطه به طول شصت سال بعرض یک لحظه .. تمام عمرم اینجا کنارمه از نقطه ی صفر تا نقطه ی صفر ، از زنی که به دنیا می آره منو و زنی که از دنیا می بَرَدَم  این تمامٍ ماجراست ..

- شصت سال در یک لحظه و هر لحظه در شصت سال ! یه تکرارٍ مکرر .. این آغازٍ کار در جائی به نامٍ جهنمه .. از نقطه ی شروع تا پایان چمله ؛ از دست های توانای یک زن که جسمٍ خون آلودم رو از دهانه رَحٍم دردآلودٍ زنی فرشته گون به دنیائی میآره از خاک ، پٌر از آدم های بزرگ ؛ پٌر از توپ های پلاستیکی ، تیله های چینی ؛ سنگهای لیله ؛ قهرهای تا جهنم ، شکوفه های سیب ؛ کرم های ابریشم ، توت های سفید ؛ زنگٍ دوچرخه ها درشکه ها ، مشق های نا نوشته ، نمره های بیست ، یک قرونی های گٍرد ، بوسه های دزدکی ، دود سیگار ، طعم تلخ آبجوهای شمس ، شعرهای  فروغی ، صفحه های تام جونز ، آب های دریا ؛ ماهی ها ماسه ها ؛ پاهای زیبای تو و آن تک بوسه ی های بی قراری ؛ تا عکس های عروسیت  و کار کار کار کار ؛ تنهائی تنهائی  و حرف های تو که هیچوقت سئوال کردن رو دوست نداشتی و حرفهای من که تو تنها سئوالم بودی و بیشتر از هر چیز دوستت داشتم ،تا چاه آبی که در آن خاکم کردن ؛ تا فرمینا  ، زحل و آخرین حرفی  که  آخر نگفتی و   ندیدمت  بعد .. این قصه ی تکرار در هر لحظه در اینجاست و باز از نو ... و باز دست های زنی توانا و چشمهای گرم تو ، نامٍ قشنگٍت و باز عکس ها عکس ها و خنده های تو ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:20  توسط ف.م 

چشمهایت 32

- راه برگشت نیست دیگه نازی ؛ نه اتوبوسه نه کشتی  .. مثل قالیچه ی حضرت سلیمون میمونه  که به یک چرخ و فلک بسته باشَنش ! یه آسیاب بادی یه چیزی شبیه توربین برق یا  تله کابین  اونیکه اونور نمک آبروده ! از کجا میآد کی میدونه  ..  مثل این بیل های مکانیکی گنده که گود باهاش بر می دارن ؛ هر بار  صد تا صد تا باهاش میرن ! دیگه تصویرٍشونم نمی مونه .. پشتٍ شیشه ی سرد یه ها کن نازی ! آدما یه ها میشن و تموم میشن .. یه بخار میشن روی شیشه .. بخارٍ شونم بخار میشه ..

- فرمیناست که داره صدام می زنه فیدل فیدل ! نگاش می کنم .. برام دست تکون میده.. فرمینا دخترٍ خوبیه نازی ! عاشقٍ خوزه است ولی منو  دوست داره میگه قدرٍ سگش ! دوست داشتنه که قشنگه نازی ؛ همین قدر که بهم میگه مثل چی و کی حالا هر چی  ؛  این احساس که کسی دوستت داره مثل یه ساعت که هر لحظه زنگ میزنه بیدار نگه ات می داره ، یه نیازه .. واسه من این حس مثلٍ گرمی کفٍ پاهای قشنگٍ تو میمونه که روی گونه هام روی چشمام می کٍشن؛یه حس عجیب مثلٍ حسٍ عشق! حسی که تموم نمیشه ..حسی که گٌم میشه کم نمیشه .. میگم فرمینا خوزه چی شد ؟ میگه اون دنیاست خوشحالم نمٌرده .. میگم بهش منم خوشحالم فرمینا .. منم خوشحالم نازی .. همه ی عاشقا که نباید بمیرن !

- نازی من دیگه باید برم .. میشه یه ها کنی نازی .. تو آینه ای که جلوته .. .. رو شیشه اون پشتٍ پرده  یه ها می کنی نازی ؟

- خبر بعدی از جهنم کی چه جوری نمی دونم ، خیلی چیزهارو نمی دونم نازی ! کاش می دونستم ..  یا خوبه که نمی دونم  ! نه نازی ؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:20  توسط ف.م 

چشمهایت 31

- بارت سنگین نبود تا پائین پله ها آوردمش و  تو رفتی .. بارٍ آخر بود اون  دنیا دیدمت ؛ اون دنیا خیلی کوچیکه نازی خیلی ! اگه اون دنیا بودم  باز می دیدمت  ؛ فرصت میشد تو چشات نگاه کنم باز بگم سفر بخیر .. تو اون دنیا همه چی هست بار هست سفر  هست تو هستی و چشمهای قشنگت که تو این دنیا نمیشه بخاطرش مٌرد ..

- زحل اسم قشنگیه ؛ میگه اسمم زحله همراه فلورینتینو اومده میخوان یه جائی تو صف کنارٍ هم داشته باشن بینشون چهل سال فاصله است ! فلورینتینو دوماه وقت داره تا جهنم زحل چهل سال! فلورینتینو  عاشق شده خوشحاله .. دو ماه عاشق بودن بهتر از هرگز نبودنه !  زحل براش اولی و آخریه نه یه رکورد جدید !

- از جهنم چیزائی می دونم که اون دنیا شنیدم  نوبتم تو صف رو میدم به فلورینتینو حالا اون چهار سال وقت داره من دو ماه .. دو ماه اینجا یه بهم خوردنٍ چشمه دو ماه یه لحظه است یه سفرٍ کوتاهست ..عشق رو توی چشمای هردوشون میشه دید یا منم که اینو می بینم ؛ من کارم کار چشمه , توی چشم پیر شدم  ؛   غرق شدم توی چشم مٌردم .. من توی چشمای زحل فلورینتینو رو  میبینم که توی مٌرده ها زنده شده ! خوشحالم  نوبتم فرصتی واسه شونه تا نزدیکتر با هم باشن بیشتر باشن ؛ خوشحالم وقتی می بینم یه نفر غرقٍ عشق میشه .. این بازی بازی مرگ نیست نازی ؛ این همه ی زندگیه .. تو این صف دیگه کاری ندارم .. یه نوبتم تو صف پلاژ ها مالٍ دو سال دیگه است .. یه جورائی یه کارا ئی باهاشون داشتم .. مهم بود ولی چه میشه کرد .. حالا دو ماه فاصله دارم تا جهنم   نازی ! این یه چشم بهم زدنه ! این چشم تا لحظه ی آخر با منه .. راستی  اگه از توی جهنم برات بنویسم  نمی ترسی نازی ؟ می ترسی !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:19  توسط ف.م 

چشمهایت 30

- فلورینتینو با ششصد و بیست و چهار  دختر دوست بوده  !  رکوردش جهانیه ! عاشق هیچوقت نبوده میگم زنها زود عاشق میشن ولی عاشق نمی مونن ، میگم مردها لیاقت ندارن  زنی  عاشقشون بمونه  ! با فرمینا تو یه فیلم همبازی بوده وبا گرفتند از آبٍ نا سالم یه تب شدید و بعد هر دو مٌردند ! میگه  فرمینا چشمای قشنگی داشت ؛ اینجا دنبالٍ کسی نیست جزء یه دوستٍ قدیمی که اسمش رو به یاد نداره .. چشماش اینجا هم پی دختراست !  جای خودشو  از این آخرا میده  به یه دخترٍ خوشگلٍ  هندی  اون جلوهای صف با چند ماه مونده تا ورودی جهنم  ، میگه  جهنم جای دخترها نیست میگه زن  تو جهنم  باشه اونجا برام بهشته !

- تو آب غرق شدن و تشنه ی آب اند !  با سیلٍ پاکستان اومدن .. اوناهم اینجوری غرق شدن ، من تو چشای تو ، خوزه تو چشای فرمینا ، فلورینتینو هم از تب و بی آبی ! چه جوری مٌردن فرق آدم هاست .. یه هفته طول داره خودشونو جمع کنن راحتن  اینجا بهتر از اون دنیاست براشون ؛ اون دنیا هم هیچی نداشتن اینجا هیچکی هیچی نداره ! خوشحالن که اینجان ؛ میگن کاش اونای دیگه هم بیآن ! کاش همه می اومدیم ..

- فلوریتنینو به دختری یاد میده چطور می تونه با ذهنش آب بنوشه کاری که بلد نیست خودش ! میگم فلورینتینو زوده خیلی زوده .. ذهنشون آماده نیست صبر کن ! ..  هیچی نمی گه هیچی نمی بینه هیچی نمی خواد .. گمانم افتاد تو کوزه ی چشای  دختری که سیل اونو برده یا سیل اونو آورده ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:18  توسط ف.م 

چشمهایت 29

- رفاقت اینجا معنی داره نازی ! آدما واسه هم  از جونشون از نوبتٍ شون از همه ی هیچی شون مایه می ذارن اینجا دیگه مرگی در کار نیست اینجا یه هیچٍ بی نهایته .. چیزی تموم شدنی نیست چیزی که تموم بشه نیست ؛ اینجا آدما واسه هم می میرن مرگٍ بیشتری براشون نیست همینه که هست بالاتر از این هیچ  هیچی نیست

- اینجا این صفٍ جهنمی ها  تنها صفیه که انتهاش بیشتر طالب داره تا بودن اول صف .. اونهائی که اون جلو جلو آن یه سوالی تو ذهنٍ شونه از جهنم از آتیشاش ! از اینکه ذهنشون تو آتیش دود بشه و قلبشون گٌر بگیره  و یادٍشون از یادها بره ..  میآن اینا گاهی تو دلٍ صف جاشونو بدن به عقبیا ، آدما اینجا راحت حرفٍ دلٍ شونو می زنن از عشقاشون میگن از یارای گم شده شون  از هر چی که تو یاد هاشون جا مونده .. جاهاشونو عوض می کنن  هم پیاله ی هم میشن  هم سایه میشن !

- جامو به یه زنٍ پیری دادم که چهار سال با درٍ جهنم فاصلهَ شه اون هنوز شوقٍ توی صف بودَن رو داشت برق تو چشاشه میدونم دنبالٍ یارشه ! من  یارم کجاست .. جهنم برام بهشته !

- فرمینا را بردم تو یکی از این پلاژ ها نوبت بگیره  گفتم بهش خوزه توی این دنیا نیست  گفتم اون عاشقٍ بیچاره هنوز تو چشات غرقه ! زنده است حتی نمی دونه تو مٌردی ! گفتم بینٍ تون یه دنیا فاصله است گفتم خوزه رو تو این پلاژها پیداش نمی کنی .. گفتم  تو ازش نخواستی بمیره ! خواستی ؟ نه نخواستی  .. 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:16  توسط ف.م 

چشمهایت 28

- اینجا هیچی نیست نازی    آفتاب نیست شب نیست خواب نیست  درد نیست سرد نیست غم نیست رمز نیست راز نیست روز نیست هیچی نیست نازی آدم ها یه تصویرن یه اسمن یه شعرن یه یادن ..

- نازی اینجا هیچ چی نیست   مرگ نیست ترس نیست زور نیست زر نیست راه نیست دور نیست دیر نیست زود نیست .. آدم ها یه شیشه ن  بلورن نازی یه قلبن یه ذهنن یه شعرن یه یادن ..

- نازی اینجا  همه چیز هست صف هست فرمینا هست آدم هست  اسم هست شعر  هست یاد هست ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:14  توسط ف.م 

چشمهایت 27

- جیووانا متزوگیورنو ... اسمٍ اصلی فرمیناست ؛ میگه فرمینا فقط اسم نقشی بوده که تو یه فیلم بازی کرده! ازم می خواد که براش راجع به پلاژ ها حرف بزنم  میگه دنبال کسی ام که سالها ازش بی خبره بهش گفتند که  از کوه پرت شده یا تو  جنگل گم شده یا با کایت خورده به کوه و له شده ! اسمش خوزه است و بیست ساله میگه نه دیده تش نه فراموشش کرده .. تو پاریس باهاش دوست بوده دو سال باهم تو یه گروه رقص محلی اسپانیول رقصیدن ؛ جیووانا همین فرمینا میره لندن تاتر کار کنه  و دیگه خوزه رو گم کرده بهش گفتند خوزه رو با یه دختر پرتقالی دیدن میگن دختره خیلی شبیه فرمینا بوده میگن من که رفتم تنهائی به سرش زدو با یه دختری شبیه من ریخته روهم با هم رفتند طرف های تبت یا رفتن آمازون و دیگه همین ! بیست سال گذشت حالا منم اینجام مٌردم ! میشه پیداش کنم ؟ کمک می کنی فیدل !؟ پلاژدارها کمک می کنن ؟

- میگم پس این فلورینتینو که با تو  اینجاست کیه ؟ میگم بهش شما که عاشق و معشوقین ؟ میگن 53 سالو یازده ماه و هفت روز منتظرت بوده ؟ گفتم شما ها دیگه براتون اینجا کویته ! گفتم شما دوتا هر دو دنیا رو داشتین ؛ بهشت مال شماهاست ؛ اینها دروغه ؟ فیلم بوده پس ؟ ! میگم پس یارت خوزه است نه این فلورینتینو ؟ میدونی خوزه چه سالی مرده ؟ کجا بوده ؟ کجائی بوده ؟ خب پلاژدارها اینا رو می پرسن ! تازه فرمینا ! یعنی جیووانا متزوگیورنو ؛ پلاژ ها یه صف دارن خودش دو سه سال ! میگه دویست سال هم باشه هر صفی باشه ! بی خوزه هیچ جا نمیرم  هیج جا  نه بهشت چه جهنم  هیچ جا ! اشک تو چشاشه .. فرمینا چشمهای قشنگی داره نازی  نه به قشنگی چشمهای تو ؛ یه دریا ولی تو چشماشه نازی درست مثلٍ دریائی که توی چشمهای توست ..  می دونی نازی ؟ خوزه به کوه نخورده ، له نشده ! خوزه تو جنگلها گم نشده نازی !  خوزه همین جا تو چشمای فرمینا ست !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:13  توسط ف.م 

چشمهایت 26

- فرمینا هنوز گریم روی صورتش مونده ؛ توی گوشه ی چشماش همه چی پیداست ! شاید منم که هنوز فقط به چشمها نگاه می کنم .. با هم دوست شدیم یه هنرپیشه است ، ستاره ِ هالیوود ! قرار شد قصه ی خودشو و قصه ی فیلمشو و چطور شد  مٌرد رو برام تعریف کنه ، منو فیدل صدا می کنه ! میگه فیدل اسمٍ سگش بوده و خیلی دوستش داشته !

- غذای امروز کباب با نون  و ریحونٍ فراوونه ! این منوی ناهار منه توی ذهنم ، به اینجور غذا خوردن عادت می کنم، یاد می گیرم  که چی بخورم ! همه چی تو ذهنم شکل می گیره ، آ سون نیست ولی یاد گرفتم ، کمی تمرکز می خواد که ندارم اون وقته گرسنگی آزارم میده !

- نازی حتمآ ناهار کتلت درست کردی ؟ هیچوقت دست پخت تو رو نخوردم ، توی ذهنم هیچی نیست ، اون همه سال غرقٍ چشمات بودم یه بار یه تکه نون هم برام ننداختی !

- نازی ! هر وقت ، هر جا ، این دفعه کتلت درست کردی یادی از من می کنی ؟ من طعم اشو اینجا پیدا می کنم ، نازی یادت می مونه ؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:5  توسط ف.م 

چشمهایت 25

- باورم نمیشه مرگ این قدر معطر باشه نازی ! هر لحظه اش عطری داره ؛ امروز روزٍ عطر گل های بنفشه است ؛ فردا روز عطر گل بهار نارنجه ؛ جمعه هم پره از عطر گلٍ یاس ، این اون مرگی نیستش ازش می ترسیدم !

- فرمینا و فلورینتینو جلوئی های من تو صف اند ؛ چه حالٍ خوبی  دارن نازی ! یه زن و مرد کلمبیائی مال قرن نوزده که نمیدونم چطور هنوز تو صف ایستادند! ؛ بعضی ها میگن این دو نفر اون دونفر اصلی نیستند  هنرپیشه هائی اند که نقش اون دو نفرو تو یه فیلم بازی کردند حالا تازه مٌردند ! قصه فیلم و اسمش هم جالب بوده " عشق در سالهای وبا love in the time of cholera " این آقای فلورینتینو ظاهرآ پنجاه و سه سال و یازده ماه و هفت روز انتظار کشیده تا بتونه با فرمینا ازدواج کنه ، دوازده سال و  دو ماه و نوزده روز بیشتر از من !

- اینجا هر کی باید یارٍ خودش رو پیدا کنه نازی ؛ پلاژ دارها کمک میکنند ! میگن  یارٍ آدم لزومآ نباید از جنسٍ مخالف باشه گاهی فقط یه دوسته از جنسٍ خودٍ آدم ؛ میگن می تونه پدر ، مادر ، خواهر ؛  هرکسی باشه ! میگن هرکی یارش خوشگله جاش تو بهشته نازی ! میگن  فرمینا و فلورینتینو  دیگه  مشکل مراجعه به پلاژ دار ها و تو صف جدا ایستادن رو هم ندارن ! اینجا واسه این دوتا واقعآ کویته !

- با همه ی دلتنگی هام  نازی دوست دارم تو توی همون دنیائی که هستی بمونی ! دوست دارم اون دنیا همه ی خوبی هاش ، خوشحالی هاش ، دلمشغولی هاش ؛ طعمٍ خوشٍ غذاهاش ، سیاهی کلاغاش ، رنگٍ قرمزٍ اناراش همش مالٍ تو باشه ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:2  توسط ف.م 

چشمهایت 24

- یادٍ اون دنیا هم بخیر نازی ! یه کارٍ جالب برام  اونجا تماشا کردن ٍ مغازه ها بود؛  قیمت هارو .. آدم ها رو .. گاهی خودم رو  !  انعکاسٍ تصویر آدم ها توی ویترینٍ فروشگاه ها ؛ نازی ! اینجا آدم ها رو همانطوری می بینیم که اونجا تصویرشون رو تو شیشه ی بوتیک ها و فروشگاه ها می بینی ، همه فقط یه انعکاسٍ نوریم توی یه قاب شیشه ای ، بی ذره ای حجم ؛ بی ذره ای وزن ، مثل یه لایه سایه می مونیم همه که چسبونده باشندمون به تن ٍ شیشه ای هوا ، به همون سبکی و نازکی ، شما ها  سایه تون می افته رو زمین  خیلی چیز ها  هست ؛ خودتون ، خورشید ٍ پشت سرتون ، زمینی که سایه ها رو  روی اون می بینن ولی اینجا نه خورشیدی می تابه نه زمینی زیر پامونه نه خودی هست نه نا خودی ، توی تصورت می آد ما اینجا چه شکلی هستیم ؟ یه سایه تاریک گاهی روشن روی یه سطح صیقلی مثل یه شیشه !

- از جسم ام بی خبر نیستم نازی ، استخوانهام مونده ، نگرانٍ قلبی بودم  که سالها فقط برای تو می طپید ، میگن همون قلبه که میشه همین سایه ای که الان به اون بَدَل شدیم ! میگن قلبٍ آدما حتی ته جهنم هم که باشن مثلٍ سایه با هاشونه ٍ میگن اصلآ همین سایه ای که من الان هستم همون قلبیه که من نگرانش بودم ! میگن قلب آدما هر چی تو اون دنیا صاف تر باشه تو این دنیا سایه شون شفاف تره !

- نازی از این پلاژها می خواستم برات بگم  چه داستانها که ندارن ! می دونم خسته ای ، باشه برای وقتی که حوصله مٌرده ها رو داشته باشی ! اون هم حوصله ی منو زنده بودم هم نداشتی !  قصه زیاده اینجا نازی ! یه دنیا قصه اینجاست !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:1  توسط ف.م 

چشمهایت 23

- نازی همه مشغولیم اینجا ؛ اونهائی که زودتر رسیدن شدن بنگاهی و کار و بارشون سکه است ؛ چه جوری  برات تعریفش  کنم ؟ یادته اون قدیم لب دریا اون پلاژ های حصیری چه جوری کنار هم تو خط ساحل بهم چسبیده بودن هر کدوم هم یه تابلو داشتن اسم پلاژ  روش بود جلوش هم پر بود آدمهای جور واجور زن و پیر وجوون و بلالی و یخ در بهشتی و باقلائی و خلاصه قیامتی بود یادت میآد ؟ حالا اینجا هم پرٍ از پلاژه ! همشون با یه تابلو که یه عدد روشه سالٍ فوتٍ اموات رو روش نوشتن!

- نازی اینا کلی مشتری دارن !  خودم یکیش ؛ اینا می تونن امواتٍ آدمو بیآرن جلوش ! این پلاژ ها هر کدوم یه صف دارن غیر از اون صف اصلی که باید برای اینهم جدا نوبت گرفت ! پلاژی که من توش نوبت گرفتم امواتٍ تا 20 سال گذشته رو فایل کرده ! کی نوبتم میشه ؟ میگن دو سال دیگه ؛ حالا شانسی مگر کسی رو آدم ببینه ؛ من دیشب سیروس خان رو دیدم ،  منو نشناخت ! ولی جاش رو پیدا کردم میرم سراغش!

- اینجا قصه زیاده نازی ؛ می دونم کار داری  وقت نداری ولی راجع به این پلاژها خیلی حرف و حدیثه  برات میگم بعدن تو فقط نترس از من !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 14:58  توسط ف.م 

چشمهایت 22

- امروز محشر ه اینجا نازی ! قبولی های کنکورٍ بهشت آش نذری می دادن .. امروز که می گم به زبون شما اون دنیائی هاست وگرنه اینجا امروز و دیروز نداره .. همیشه همین الانه که دارم باهات حرف می زنم ، ساعت اینجا مثل یه کاسه ی بلوریه که هیچی توش نیست .. وقت  معنا نداره  .. دوستان جای  تو .. ولی  عجب آشیه !

- رفوزه ها رو هم بیا و ببین !  تماشائین .. حالا نه بهشت جاشونه نه جهنم ! مشکل پیدا کردند ، ما ها که از اول حساب و صفٍ مون جدا بود ولی اینا یه شکلٍ دیگن ! بیرون صف موندن .. نه جلو راشون میدن نه میشه تو صف بزنن .. ته صف هم که مدام قطار قطار جهنمی های جدید میآن..

- نازی اینا رو گفتم نه واسه ی خودت که  حالا حالا باید زنده و سرحال اونجا باشی و من خبرای اینجا رو دم بدم برات بدم تا  برسم پای جهنم .. چهل سالم بیشتر  تا  از قهر و قعر جهنم هم  واست  حرف بزنم ولی به اونائی که می دونی  آفتابٍ لبٍ بوم اند  یه ندائی بده که این ور داستان از چه قراره ؛ بیخودی نیان برن پشت کنکور بمونن بعد سرگردون شن !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 14:57  توسط ف.م 

چشمهایت 21

- چهل روز گذشت نازی ! چهل سالٍ باقیشم می گذره و بعد با کله می رم تو قعرٍ جهنم .. هیچ تصوری از دوزخ و جهنم وآتیشش الان ندارم ؛ چون از مرگ هم تصوری که داشتم با اینی که الان اینجا می بینم مثل دریای مازندران با دریای چشمهای تو متفاوته ، کاش همون چهل سالٍ پیش بعد از چند روز غرق بودن  همون موقع می گفتی و مرده بودم ! چه حالی داره اینجا نازی برات می گم..

- میگم یه ماه گذشت ولی اینجا زمان همون هیچه ، پوچه همون هیچییه که تو اون دنیا نمی دونیم چیه !  .. فهمیدم  هیچی یعنی چی ! می فهمم مرگ یعنی   چی .. اینجا هیچی نیست  نازی جزء یه احساس پاک.. آنقدر پاک که هیچی توش دیده نمیشه ..  شیشه ای  که صد بار شسته باشنش ،  شیشه ای که هیچی نیست که بشکندش! 

- خوب شد بهم گفتی بمیر نازی ! درسته چهل سال تو چشات صبر کردم ولی خب از این ور هم تو حتمآ چهل سال  جلو انداختی منو ! باشه چهل سال هم باید صبر کنم تا برسم به  دوزخ و دروازه اش! این  چهل چه بازی ها که نداره ؟!

- تو این سی چهل روز سبک شدم نازی ! شدم خوراک ماهی ها ! هر روز کمتر و کوچک میشم .. آدمٍ خوبی بودم که گرفتار کرم های خاکی نشدم ..  همش ثمراتٍ عاشق بودنه! آدم هائی که عاشق نیستند هموشون خاکی اند و یه سنگ صد کیلوئی روشون .. عاشقا ولی دریائی اند .. 

- حتمآ من اولین نفری نیستم که از این دنیا واسه اون دنیا خبر میآرم .. ولی تو شاید من برات اولین کسی باشم که می تونی تو اون دنیا هم رو دوستی و عشقش حساب کنی ! من خبرای تو ی این دنیای شیشه ای رو مرتب برات پست می کنم ! نترس نازی .. من اینجا رو  دوست دارم ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 14:56  توسط ف.م 

چشمهایت 20

- نازی نترسیا ! من اینجام  .. ته چاه ؛ مثلآ خاکم کردن ؛ جای خاک ولی آب ریختن روم !

- خواستم بدونی  هفت تا جون  مثل گربه ندارم ؛ هفتا شم  داشتم   ؛ همه شون فدای یه خم ابروی تو که باز بهم اخم کردی و اسممو از تو فیس بوکتم  پاک کردی ! بابا جون ؛ گٌلم ؛ عشقم .. دلم خوش نبود ناخوشترم کردی.. حالا دیگه  حتی یه شبح هم برات نیستم ؛ انداختی منو توی سطلٍ آشغال کامپیوترت ! ما که اینجا ته چاهتیم اونجا هم  میشیم ته سطلٍ آشغالت  ..

- اسممو نوشتم تو لیست جهنمی ها ..   خوبیش اینه که  جهنم  کنکور نداره  ! یه صف داره  فقط  باید توش ایستاد.. میگن تا چهل سال طول می کشه  نوبتم بشه ! من که صبر تا چهل .. پنجاه سال  خوراکمه ..

- شب اول قبر هم هیچ خبری نبود ! شب جمعه ها هم کسی یادی ازمون نکرد ! میگن کسی که سنگ قبرش آب باشه اینطوری عاقبت به خیر میشه .. از یادٍ همه میره حتی تو فیس بوکم دیگه اسمی ازش نمی مونه ..

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 14:54  توسط ف.م 

چشمهایش 19

= برزو کجائی ؟ کجائی برزو ؟

- برزو مٌرد نازی ! ماها همسایه شیم !

= نه بابا ! اونکه زنده بود ! سرٍ صبحی زنگ زد به من .. نمرده بود !

- سرٍ صبحی زنگ زد به تو .. بعدشم سر زد به من .. گفت بهش گفتی بمیر !

= آره خب مزاحمه .. اون وقت صبح زنگ می زنه که چی بگه ؟

- نازی .. یه کارٍٍ واجب داشت  باهات ولی نگفته موند.. قصه ی برزو نصفه کاره موند..

= کارٍ واجبش چی بود ؟  میدونین ؟

- هیچی نگفت  ..  یه دفه افتاد و مرد .. مثل یه بادکنک که از نخش رها میشه .. مثلٍ آفتاب که یهو غروب میشه .. مثل یک ظرف بلور .. افتاد از دستٍ یه دخترٍ بور ؛ افتاد و مٌرد..  نگفت حتی  , زیرٍ آب چه جوری میشه خاکش  بکنیم ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:7  توسط ف.م  | 

چشمهایش 18

- دیشب ماهیها مهمونی داشتن نازی !

= تو هم قاطی ی  ماهیا شدی ؟

- ماهیها خب دلاشون از دلٍ آدما صاف تره ..  آبی که میخورن از آبٍ تو  بطریا  پاک تره !

= گوشه می زنی ؟! چه خبر بودحالا ؟

- جشن تخم ریزیه یه ماهیٍ ی خاویاری بود .. چه برو بیآئی بود! ماهیا گردو میشکوندن با دم اشون !

= ترو خب سننه ! تو که ماهی نیستی !

- منکه ماهی نمیشم ! صد هزار شرط داره .. ماهی شدن  سخت تر از آدم شدنه ! هفت هزار تا خان داره !

= پس تو  موندی توی خانٍ اولش !؟

- آره نازی !  خانٍ اولش اینه که تو آب غرق نشی .. نه تو آب ؛ نه تو چشمای کسی ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:6  توسط ف.م  | 

چشمهایش 17

- نازی شب اینجا توی چشات چه قدر تاریکه .. نمیشه از اون برق نگات یه شعله ی لامپ بدی !

= باز چیه  برزو  غر غر می کنی ! اینو می خوام .. اونو می خوای ! یه روزی ورق می خوای .. یه روزی عرق می خوای .. حالا هم یه شعله ی برق می خوای !

- نازی هیچی نمی خوام ! عذر می خوام ! .. اخم نکن .. وقتتو تلخ نکن ! بگو اما چه طوری تو اسکایپ می تونم اَ دٍ ت کنم ! اونوقت اونجا خودم از تیرٍ نگات یه کنتورٍ برق می گیرم .. یه شرابٍ نابم از جامٍ چشات.. ورقم صد هزار دست بخوای خودم اینجا .. ته دریا دارم !

= پس یه دست پاسور می زنیم سرٍ هیچی ..  باشه ؟

- سرٍ هیچی یعنی چی !؟

= یعنی باختی هیجی ! بردی ام   باز هیچی ! بی خیالٍ کنتور و برقٍ نگاهو گرمای چشمای من ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:5  توسط ف.م  | 

چشمهایش 16

= پاشو برزو .. تو همش خوابی که !

- چی شده نازی ؟ چرا بیدار بشم ؟

= تو گفتی خواب نداری .. مثل خرس  خوابیدی !

- توی خواب مثل خرگوش ولی بیدارم ..تازه خواب که بد نیست ! بده ؟ خواب یعنی همه چیز و همه کس ..یعنی رقص یعنی دٍ فرار از کلاس و درس ! خواب یعنی که زمان تو دست توست .. مثل ساعت کوکی ! میشه هروقت بخوای چهل سال رفت عقب .. توی ساحل رقصید ؛ زیر بارون خندید .. توی خواب میشه صدای پاهاتو شنید ..

= پاشو حرف دارم باهات .. یادته گفتی عاشقمی ؟

- آره خب !

= آره خب یعنی چی ؟!

- آره خب گفتنٍ من .. با آره خب گفتنٍ تو فرق داره !

= آره خب گفتنٍ من واسه تو : یعنی آه .. یعنی رنج ؟

- آره حب گفتنٍ من : یعنی ماه .. یعنی قصه ی نارنج و ترنج ..

= برزو حالا بی خیالٍ ساعت و ساحل و قصه ی نارنج و ترنج .. هنوزم عاشقمی ؟

- آره خب !

= چه جوری ؟ یا مثلٍ چی ؟

- مثلٍ آفتاب توی صلات ظهر..مثل یه تخته ی سنگ روی دیواره ی کوه..مثلٍ جیک جیکای گنجشک تو  دم دمای صبح ..مثلٍ عطرٍ گلٍ یاس وقتی که تو گلدونای خونه هاس..عاشقتم ..

= پس میشه یه کاری واسم بکنی ؟

-چه کاری ؟

= هر کاری باشه ؟

- آره خب ! هر کاری باشه !

= میشه اینقدر ایمیل نزنی ! حالمو بهم زدی ! هاردم و حالم .. هردوشون ویروسی شدن !


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:3  توسط ف.م  | 

چشمهایش 15

- ماهیها می گن اینجا  دریا نیست ؛ یه اقیانوسه ! راه داره به هفتاد تا دریای دیگه هر کدوم  یه عالمن .. یه دنیای دیگن ! راست می گن نازی ؟

= ماهیها خاله زنکن ! گوش نکن به حرفشون ..حالا دریا نباشه ، اقیانوس ! فرقش چیه به حالٍ تو ؟ هر جا هم بری آب همین رنگه که هست

- اما نازی  دیشبی دو تا کپور  حسابی زدن بهم .. می گفتن تفاهم نداریم !یکیشون صبح نشده گذاشت و رفت ؛ گفته می خواد بره کانالٍ سوئز ! میگه اونجا ماهیهاش ماه ترن ! پولک و تیغ ندارن ! حرفشون حرفه ؛ چشاشون رنگٍ حناس.. قدٍ یک تشتٍ طلاس ! به منم گفت بریم !

= برزو  نری  گم میشی ها ! عقلتو میدی دستٍ یک ماهی اونم کپور ! بیا پاسور بزنیم .. بی خیالٍ ماهی و پولک و تیغ  . کپور و تشتٍ طلا . بی خیالٍ چشای رنگٍ حنا ... سرٍ یه گنج می زنیم ..

- باشه نازی .. اگه  بردی تو  ؛  همینجا می مونم .. می مونم تا بپوسم

= اگه  بردی چی ؟

- اگه من بردم  ..   نازی  قبوله .... ؟

= چی قبوله ؟

- بمونم .. چشاتو تا صبح ببوسم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:2  توسط ف.م  | 

چشمهایش 13

- نازی یه پاکت سیگار می خوام با دو قوطی آبجو !

= برزو جان چیپس نمی خوای ؟! ماست وموسیر ! سبزی و نون و پنیر ؟!

- آخه زحمتت میشه !

= آره زحمتم داره ، پس بخودت وعده نده ،  بیخودی ا ٌ رد نده ،  این خبرا اینجا نیست  !

- نازی یادته ؟ یه روزی اون قدیما کنار آب ، تو گفتی : " برزو من بلال می خوام ! "

= اون قدیما قدم زدن کنارٍ آب جرم نبود ؟

- نه بابا جرم  نبود  !  ولی نازی  اون بلال یادت نیست  ، با چوبش رو ماسه ها عکس لک لک کشیدی ...دورشم یه دایره ؛ زیرشم عکس دوتا سگ کشیدی ؟

=  یادم افتاد  حالا یعنی که چی ؟ برزو با توام ؟ تو کجائی اصلآ  ؟حواست با  منه ؟ !

- نه نازی حواسٍ من  اینجا نیست ... اون یارو بلالیه  خودشم عاشق بود ! میدونست تو کفٍ من پول نبود ! ولی  عشق پس چی میشه ؟ عشق که بود !  ... حواسم  نازی پیش تو نیست .. پیش اون بلالی است حالا چهل سال میشه  یه سکه ی یک تومنیش پیش منه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:1  توسط ف.م  | 

چشمهایش 14

= برزو ! با توام .. دیگه  چه مرگته  افتادی بغ کردی باز ؟!

- می دونی نازی ..کشتیام غرق شدن ؛ چل صندوق پرٍ عشق ؛ صدتا کارتن خاطراتٍ خونه ی مادر بزرگ ؛ گلای گلخونه ی باغٍ کرج ؛ حسٍ گرمای کف پاهای تو ؛ صفحه های تام جونز ؛ کاغذای  شعرای عاشقونه هام ؛ نامه هات ؛ صد هزار دست ورق که پاسور می زدیم هی باهاشون ؛ پونتیاک آقاجون ؛ پیرهن آبی تو ؛ اون یه جفت کفش کشی که باهاش می رقصیدی ؟ نازی همه شون غرق شدن روی سرم .. انگاری با داس زدن توی دلم !

= پاشو حالا ..! اینقدر زار نزن ! پاشو یه دوری بزن  دلت باز میشه !

- پا میشم ! پا میشم ! باید برم ..صابخونه گفته باید گمشی بری ! میگه تو دیوونه ای عشق چیه ؟ اومدی غرق شدی بیخودی توی چشام که چی بشه ؟ ماهیا همه دیوونه بشن ؟!

- من چهل ساله که غرقم اینجا ! نازی من جائی ندارم که برم ...  کجا  برم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:1  توسط ف.م  | 

چشمهایش 12

- نازی تو دوستم نداری نه !؟

= آره خب !

- آره خب چی ؟!

= آره خب دوستت ندارم !

- چرا پس گفتی آره خب ؟ .. می گفتی نه ندارم !

= آره خب دوستت ندارم با نه ندارم هیچ فرقی ندارن !

- آره  خب    ! حیف که فرقی ندارن  !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:0  توسط ف.م  | 

چشمهایش 11

- می خوام بهت زنگ بزنم .. می ترسم گوشی رو ور نداری ! خب اونوقت می ترکم مث یه بادکنک که بخواد  رها شه از نخش اما میخوره به خار ٍ گل

- نازی می خوام بهت ای میل بزنم ..  می ترسم جواب ندی ! خب اونوقت می شکنم مث یه ظرف بلور که می افته از دستٍ یه دخترٍ بور ..

- نازی تو اسکای پی می  خوام بیآم چشاتو ببینم .. ولی می ترسم وصل نشی ! خب اونوقت می میرم مث آفتاب که باید غروب کنه ..

= نمی خوام زنگ بزنی یا که ای میل بزنی یا بمیری ! فقط دس ازسرم وردار بابا کچلم کردی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 10:59  توسط ف.م  | 

چشمهایش 9

= تو بابا بیکاری !

- یه دنیا کار اینجاست .. تو میگی بیکارم !

= چه کاری ؟ توضیح بده !

- دو تا اینترویو این هفته دارم ! یه جا مدیر می خوان واسه کارٍ بازرگانی شون ! یه جایی مجری می خوان  واسه تی ویه ی ماهوار ه ای شون ! .. تازه این تایتانیکیا خودشون یه عالم کار دارن .. دو تا طیاره هم چند روز پیشا افتادن !  اما دست و دل من نمیره به کارٍ گٍل .. کارٍ من  کارٍ دله نه کارٍ گٍل !

= عجب ! اینا کاره که داری ؟ مسخره ای !

- نازی میدونی ؟ یه عمر کار کردم مثلٍ خر واسه یک مشت الاغ ! پولشم رفت کجا ؟ قسط فرش ! بیمه ی عمر ؛ فیش برق ؛ سفر قم ؛ کربلا ؛ شابدولعظیم ! آفتابه خرج لحیم .. قسط ویلای شمال .. قسط کوفت و زهرمار.. آره نازی همه رو پرداختم ! قسط عشقم مونده .. قسط هوا .. قسط نفس .. ته این دریا هواست ؛ نفسٍ عشق اینجاست

= ولمون کن تو بابا دیوونه ی  بیکاری !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 10:58  توسط ف.م  | 

چشمهایش 10

= چند ساله تو اینجایی ؟

- چهل سال و چند سال میشه ! یادم نیست ؛ همه چی یادم رفت غیرٍ  اسمٍ تو که همش تو یادمه ..

= تو همون اولٍ کار غرق شدی ؟

- نه بابا ! یه دفعه غرق شدم !

= خب چطور شد ؟! به اون مخت فشار بیار !

- خورد به یک سنگ سرم .. بعدشم به کوه یخ !... افتادم از اون بالا  ..

= کدوم بالا ؟  کجا بودی ؟

- یه فضا پیما بود ..  توشم همه چی پیدا بود  !  از دل عاشق تا یک دل سنگ !

= خب جی شد ؟ مخت از کار افتاد ؟!

- آره اون موقع آره .. سرم خورد به سنگ !   درو .. وا کردم ؛ اون پایین دریا بود !

= پس افتادی تو آب ؟

- آره ! ... خورد سرم  این دفعه به کوه یخ ! یادته مثل اون کشتی که یه عاشق توش بود ! همه چی ریخت به هم ! چلچراغا ؛ کتابام ؛ دفترٍ شعر عاشقونه هام ! یکی ام دنبالم بود  تو بودی ؟ نه نبودی !

= بازم اینجا میمونی ؟

- میمونم اگه بخوای ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 10:58  توسط ف.م  | 

چشمهایش 8

= تو چرا یادت میره هر چی میگم  ؟ چرا آدم نمیشی ؟

- آدمم والا .. ببین این دستامه ! دوتا هم گوش دارم مثل همه !

= گوش داری مثل همه ولی پس هوش ات کو ؟! چند دفعه باید بگم یه حرفی رو ؟ آب این دریا برات گرم نمیشه .. پاپیچ نشو ! این قدر میخ نشو !

- میدونم ! میدونم دریای تو دریای من نیست دیگه .. منم پاپیچ تو نیستم میدونی ؟ دلمو امروز باختم به یه ماهیه دیگه ! ... که چشاش یک حوضه قد یک تشت طلا رنگ حنا ... حرفشم حرفٍ دله نگاشم مثل ذغال ؛ سر یه گنج زدیم .. سور زد و برد ..

=  دلو   باختی بهش و  گذاشت و رفت ؟ سر هیجی می زدی بهتر بود !

- دل من خالی بود  .. دلٍ بی عشق همون هیچ میشه ... هیچٍ بی هیچ شدم ؛   تو میگی آدم  شم ! .. تو بگو بی تو میشه آدم شد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 10:56  توسط ف.م  |